تبليغاتX
سکوت

سکوت

تورا حس میکنم هردم...


که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...

من از شوق تماشایت...


نگاه از تو نمیگیرم....

تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....

ولی...افسوس...این رویاست....


تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....


تو با من مهربان بودی...

واین رویا چه زیبا بود....


ولی.... افسوس.... که رویا بود....

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:29 توسط حامد|


از او پرسیدم یار دگر داری

 

دلت را پیش دگر گذاردی؟

 

دو چشمش چون خجل شد گریه افتاد

 

به زیر لب بگفت آرام آری...

 

دلم پر پر شدو گشتم چو بیمار

 

بخورد بر قلب میخی چون به دیوار

 

بگفتم با خودم نفرین به این دل

 

که عشق آدم کند نوعی گرفتار

 

شدم تنها در این دنیای فانی

 

نخوردم هیچ حتی تکه نانی

 

دلم بشکست و قلبم ریخت آن وقت

 

بمرد در حسرت عشق جوانی

 

بمرد قلبم شدم چون جسم لالی

 

بزد بربخت سرنوشت چنین خالی

 

و کااااش آن روز بودم همچو لالی

 

نمی پرسیدم از او من سوالی...


نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:9 توسط حامد|

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی

بدن عریان خودت را نشان نده

 

هیچ وقت چشمانت را

برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد

گریان مکن

 

قلبت را خالی نگه دار

اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی

سعی ن که فقط یه نفر باشد!

 

وبه او بگو که تو را

 بیشتر از خودم و کمتر خدا دوست دارم

 

زیرا که به خدا اعتقاد دارم

وبه تو نیاز!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:4 توسط حامد|


آخرين مطالب
»
»
»
Design By : Pars Skin